سفارش تبلیغ
صبا

ابراهــــــیم معـــــنوی

ممکن است

کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت. روزی اسبش فرار کرد. همسایه ها به او گفتند: "چه بد اقبالی!"


او پاسخ داد: "ممکن است"



روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت. همسایه ها گفتند: "چه خوش شانسی!"


او گفت:"ممکن است"



پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود افتاد و پایش شکست. همسایه ها گفتند: "چه اتفاق ناگواری!"


او پاسخ داد: "ممکن است"



فردای آن روز افراد دولتی برای سربازگیری به روستای آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند. همسایه ها گفتند:"چه خوش شانسی!"


او گفت: "ممکن است!"


و این داستان همچنان ادامه دارد [...] همانطور که زندگی ادامه دارد.